جدایی
part 2
ویو ات
مثل همیشه از پنجره داشتم به بیرون نگاه میکردم یکی از کار های مورد علاقم این بود که روی پنجرهبشینم و بهبیرون خیره شم به اسمون به پرنده های در حال پرواز
همینطور که به آسمون خیره بودم با صدای ترمز به خودم اومدم یه ماشین باربری و یه ماشین دیگه جلوی خونه بغلیمون ترمز کردن
خانوم آقایی از ماشین پیاده شدن و در خونه رو باز کردن و به همراه کارگرا وسایل رو از تو ماشین باربری وارد خونه کردن در همین حال پسری قد بلند که میخورد همسن خودم باشه از ماشینپیاده شد
برای لحظه ای نگاهمون بهم وصل شد که سریع سرش رو پایین انداخت و رفت له داخل خونه
منم سریع اومدم داخل خونه ذهنم همش چشماش رو مرور میکرد
ات:ااااا ات بسه
از روی صندلی بلند شدم به سمت کیفم رفتم لوازم مورد نیازمو داخل گذاشتم از فردا کلاس های مدرسم شروع میشد
(پرش به شب)
پنجره اتاقمو باز کردم و روی صندلیم نشستم و یه دور به دفتر ها و جزوه های سال پیشم نگاه کردم به پنجره رو برویم نگاه کردم چراغش خاموش بود ولی پنجره باز بود چیزی دید نداشت،نمیدونم چهفرقی برای من داشت ولی دوست داشتم چراغ روشن شه دوباره بتونم اون چشما رو ببینم
دفترم رو بستم ساعتم رو برای ساعت۶ کوک کردم و چراغ مطالعه ام رو خاموش کردم و روی تختم دراز کشیدم و اروم اروم چشمام رو بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم
ویو شوگا
با صدای زنگ ساعتی بیدار شدم به ساعت روی میزنم نگاه کردم ساعت۶بود ولی من که برای ساعت ۶:۱۵زنگ گذاشته بودم پس این صدای ساعت کی بود
به رو به رو خیره شدم پنجره باز خونه رو به رو
بازم همون دختر .با حالت کیوتی از جاش پاشد و ساعت رو خاموش کرد
و ازجلوی پنجره کنار رفت ..به سمت آشپزخونه رفتم دریخچال رو باز کردم هیچ چیزی توش نبود.پدرمادرم ادم پولدارین الانم بخاطراینکه این خونه رو شرکتشون معرفی کرد بهشون اومدن اینجا وگرنه این خونه و زندگی مجلل پدرمادرم بعیده ،چون خودش نه صبحانه نه ناهار نه شامشون رو خونه نمیخورن من فقط نودل اماده تو خونه دارم و توی آرزوی یه غذای خوب خونگیم چاره ای نداشتم در جعبه ای رو باز کردم یه بسته نودل فوری برداشتم و درست کردم خوردم بعدش یه دوش کوتاه گرفتم لباسامو پوشیدم واماده شدم پدر مادرم سریع اماده شدن و تند تند از خونه خارج شدن و به سمت محل کارشون رفتن
کفشمو پوشیدم از خونه خارج شدم خواستم حرکت کنم که دیدم همون دختر از خونه بیرون اومد با لباس مدرسه احتمالا داشت میرفت مدرسه
حرکت کردم سعی کردم سرعتمو زیاد کنم تا ردش کنم فکر نکنه دارم تعقیبش میکنم ولی نتونستم
تقریبا به مدرسه نزدیک شدیم که دوتا پسر دقیقا با همونن لباس مدرسع به سمتش رفتن
سونهو:هی اتی چطوری؟
ات:ولم کن سونهی
لنو:ببینم خوراکی چی داری امروز؟این روزایی که مدرسه تعطیل بود نبودی داشتم از گشنگی میمیردم
ات:مگه مامان بابا هاتون. بهتون غذا نمیدن دست از سرم برداریننن
سونهو:اخه مال مفت زور بیشتر مییچسبه مخصوصا اگه از تو باشه
لنو:رد کن بیاد پولات. غذاتو
ات:نمیدم
سونهو ات رو کشون کشون به سمت کوچه ای خلوت کشید
نمیدونستم باید چیکار کنم ،ولی نمیتونستم همینجوری ولش کنم
به سمت کوچه دوویدم
شوگا:هی ولش کنننن
لنو:اااا لعنتی تو کیی دیگه؟
سونهو:اووو لنو فکر کنم تازه وارده لباس مدرسه مارو داره.
لنو به شوگا نزدیک شد و کارتی که دور گردن شوگا بود رو نگاه نکرد
لنو:مین شوگا،،پایه دوازدهم مدرسه مرکزی سئول
سونهو:پس همکلاسیمونی
لئو:خاب داداش خوش اومدی یه دقیقه بزار کارمون تموم شه میبریمت مدرسه ...سونهو وسایل های اتو بگیر
پس اسمش اته
شوگا:دستت بهش نخوره
سونهو:اوهو...چه حرفا ببین پسر جون مادوتا قلدرای مدرسه ایم
شوگا:قلدر بودن برات افتخاره.
دعوای لفظی همینجوری کش پیدا کرد که به دعوای فیزیکی تبدیل شد
ات سعی کرد از هم جداشون کنه ولی نتونست
تو همین حال لنو دست شوگا رو محکم پیچ داد و صدای بدی داد
سونهو:هی هی هی پسر ولش کن فکر کنم دستش شکست بدووو بدو در برو
شوگا....
تا پارت بعدی بای بای ❤️
لایک ۲۰
کامنت۱۰
فالو۵
ویو ات
مثل همیشه از پنجره داشتم به بیرون نگاه میکردم یکی از کار های مورد علاقم این بود که روی پنجرهبشینم و بهبیرون خیره شم به اسمون به پرنده های در حال پرواز
همینطور که به آسمون خیره بودم با صدای ترمز به خودم اومدم یه ماشین باربری و یه ماشین دیگه جلوی خونه بغلیمون ترمز کردن
خانوم آقایی از ماشین پیاده شدن و در خونه رو باز کردن و به همراه کارگرا وسایل رو از تو ماشین باربری وارد خونه کردن در همین حال پسری قد بلند که میخورد همسن خودم باشه از ماشینپیاده شد
برای لحظه ای نگاهمون بهم وصل شد که سریع سرش رو پایین انداخت و رفت له داخل خونه
منم سریع اومدم داخل خونه ذهنم همش چشماش رو مرور میکرد
ات:ااااا ات بسه
از روی صندلی بلند شدم به سمت کیفم رفتم لوازم مورد نیازمو داخل گذاشتم از فردا کلاس های مدرسم شروع میشد
(پرش به شب)
پنجره اتاقمو باز کردم و روی صندلیم نشستم و یه دور به دفتر ها و جزوه های سال پیشم نگاه کردم به پنجره رو برویم نگاه کردم چراغش خاموش بود ولی پنجره باز بود چیزی دید نداشت،نمیدونم چهفرقی برای من داشت ولی دوست داشتم چراغ روشن شه دوباره بتونم اون چشما رو ببینم
دفترم رو بستم ساعتم رو برای ساعت۶ کوک کردم و چراغ مطالعه ام رو خاموش کردم و روی تختم دراز کشیدم و اروم اروم چشمام رو بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم
ویو شوگا
با صدای زنگ ساعتی بیدار شدم به ساعت روی میزنم نگاه کردم ساعت۶بود ولی من که برای ساعت ۶:۱۵زنگ گذاشته بودم پس این صدای ساعت کی بود
به رو به رو خیره شدم پنجره باز خونه رو به رو
بازم همون دختر .با حالت کیوتی از جاش پاشد و ساعت رو خاموش کرد
و ازجلوی پنجره کنار رفت ..به سمت آشپزخونه رفتم دریخچال رو باز کردم هیچ چیزی توش نبود.پدرمادرم ادم پولدارین الانم بخاطراینکه این خونه رو شرکتشون معرفی کرد بهشون اومدن اینجا وگرنه این خونه و زندگی مجلل پدرمادرم بعیده ،چون خودش نه صبحانه نه ناهار نه شامشون رو خونه نمیخورن من فقط نودل اماده تو خونه دارم و توی آرزوی یه غذای خوب خونگیم چاره ای نداشتم در جعبه ای رو باز کردم یه بسته نودل فوری برداشتم و درست کردم خوردم بعدش یه دوش کوتاه گرفتم لباسامو پوشیدم واماده شدم پدر مادرم سریع اماده شدن و تند تند از خونه خارج شدن و به سمت محل کارشون رفتن
کفشمو پوشیدم از خونه خارج شدم خواستم حرکت کنم که دیدم همون دختر از خونه بیرون اومد با لباس مدرسه احتمالا داشت میرفت مدرسه
حرکت کردم سعی کردم سرعتمو زیاد کنم تا ردش کنم فکر نکنه دارم تعقیبش میکنم ولی نتونستم
تقریبا به مدرسه نزدیک شدیم که دوتا پسر دقیقا با همونن لباس مدرسع به سمتش رفتن
سونهو:هی اتی چطوری؟
ات:ولم کن سونهی
لنو:ببینم خوراکی چی داری امروز؟این روزایی که مدرسه تعطیل بود نبودی داشتم از گشنگی میمیردم
ات:مگه مامان بابا هاتون. بهتون غذا نمیدن دست از سرم برداریننن
سونهو:اخه مال مفت زور بیشتر مییچسبه مخصوصا اگه از تو باشه
لنو:رد کن بیاد پولات. غذاتو
ات:نمیدم
سونهو ات رو کشون کشون به سمت کوچه ای خلوت کشید
نمیدونستم باید چیکار کنم ،ولی نمیتونستم همینجوری ولش کنم
به سمت کوچه دوویدم
شوگا:هی ولش کنننن
لنو:اااا لعنتی تو کیی دیگه؟
سونهو:اووو لنو فکر کنم تازه وارده لباس مدرسه مارو داره.
لنو به شوگا نزدیک شد و کارتی که دور گردن شوگا بود رو نگاه نکرد
لنو:مین شوگا،،پایه دوازدهم مدرسه مرکزی سئول
سونهو:پس همکلاسیمونی
لئو:خاب داداش خوش اومدی یه دقیقه بزار کارمون تموم شه میبریمت مدرسه ...سونهو وسایل های اتو بگیر
پس اسمش اته
شوگا:دستت بهش نخوره
سونهو:اوهو...چه حرفا ببین پسر جون مادوتا قلدرای مدرسه ایم
شوگا:قلدر بودن برات افتخاره.
دعوای لفظی همینجوری کش پیدا کرد که به دعوای فیزیکی تبدیل شد
ات سعی کرد از هم جداشون کنه ولی نتونست
تو همین حال لنو دست شوگا رو محکم پیچ داد و صدای بدی داد
سونهو:هی هی هی پسر ولش کن فکر کنم دستش شکست بدووو بدو در برو
شوگا....
تا پارت بعدی بای بای ❤️
لایک ۲۰
کامنت۱۰
فالو۵
- ۲.۷k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط